PLAY PODCASTS
Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

103 episodes — Page 1 of 3

رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۵

Aug 19, 202618 min

رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۴

Aug 12, 202618 min

رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۳

Aug 5, 202618 min

رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۲

Jul 29, 202616 min

رادمردان جاوید: ملا محمد علی زنجانی (حجت) - بخش ۱

Jul 22, 202618 min

رادمردان جاوید: میرزا محمد تقی ابهری (ابن ابهر) - بخش ۳

Jul 15, 202618 min

رادمردان جاوید: میرزا محمد تقی ابهری (ابن ابهر) - بخش ۲

Jul 8, 202618 min

رادمردان جاوید: میرزا محمد تقی ابهری (ابن ابهر) - بخش ۱

Jul 1, 202617 min

رادمردان جاوید: ادیب العلمای طالقانی - بخش ۳

Jun 24, 202618 min

رادمردان جاوید: ادیب العلمای طالقانی - بخش ۲

Jun 17, 202616 min

رادمردان جاوید: ادیب العلمای طالقانی - بخش ۱

Jun 10, 202618 min

S2 Ep 34فصل ۲ - قسمت ۳۴ - با هم بیندیشیم (بخش پایانی)

ماندانا: من همیشه فکر می کردم وقتی حضرت قائم ظهور کنه، یه نور زیادی آسمون و زمین رو روشن می کنه و کلی اتفاقای عجیب می افته ترنم: اومدن یه مربی الهی یه اتفاق روحانیه، به نظرم همین نوری که می گی می درخشه، اما در قلب و روح انسان ها. اون وقت می بینی یه آدم های فوق العاده بزرگی مثل قدوس و ملاحسین و طاهره و حجت و وحید و بقیه ظاهر می شن.

Apr 27, 202020 min

S2 Ep 33فصل ۲ - قسمت ۳۳ - عشقی تا همیشه تاریخ

ماندانا: همه اش دارم درباره شهادت حضرت باب فکر می کنم، شهادت حضرت باب و انیس عاشق و وفادارشون محمد علی زنوزی. چه عشق صاف و قشنگ و بی نظیر و عمیقی داشته انیس. نبیل: برای همین هم به این موهبت بی نظیر رسید که پیکرش تا ابد با پیکر حضرت باب در هم آمیخته شود.

Apr 13, 202019 min

S2 Ep 32فصل ۲ - قسمت ۳۲ - آن روز که سیاهی تبریز را فرا گرفت

نبیل: سام خان گفت من مسیحی هستم و دشمنی با شما ندارم. شما را به خداوندی که شریکی ندارد قسم می دهم که اگر حقی در نزد شما هست، کاری بکنید که من دخالتی در ریختن خون شما نداشته باشم. حضرت باب فرمودند: تو به آنچه ماموری مشغول باش. اگر نیت تو خالص باشد، حق تو را از این مخمصه نجات خواهد داد.

Apr 6, 202020 min

S2 Ep 31فصل ۲ - قسمت ۳۱ - آخرین بازگشت به تبریز

نبیل: امیر کبیر خیال می کرد که اگر قوه محرکه این نهضت، یعنی حضرت باب ازمیان برود، این آتش خاموش می شود. برای همین مشاورین خود را دعوت کرد و این فکر را با آن ها در میان گذاشت و گفت

Mar 30, 202022 min

S2 Ep 30فصل ۲ - قسمت۳۰ - زینب دختری از نسل شجاعان تاریخ ایران

نبیل: داستان رستم علی را نشنیده ای؟ ماندانا: رستم علی؟ نه. هیچ وقت برام نگفتین. نبیل: در بین زنانی که در قلعه زنجان بودند، دختری بود به اسم زینب که خانه اش در ده کوچکی نزدیک به زنجان قرار داشت

Mar 16, 202020 min

S2 Ep 29فصل ۲ - قسمت ۲۹ - در حصار قلعه‌ها

ترنم: حضرت باب فرموده بودن که ملاحسین عمامه سبز برسر بذاره و همراه با یارانش با بلند کردن پرچم های سیاه به مازندران بره. ماندانا: این پرچم های سیاه رو یه جایی شنیدم... خدایا چی بود ترنم: این در احادیث هست که یاران امام زمان با پرچم های سیاه از خراسان حرکت می کنن.

Mar 9, 202020 min

S2 Ep 28فصل ۲ - قسمت ۲۸ - گزارش یک پزشک انگلیسی

ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو بیشتر از همه دوست دارم، اما این محمد علی زنوزی هم که در هنگام مرگ انیس حضرت باب می شه ، به نظرم قهرمان دوست داشتنی ایه، منتهی یه جوری که مخصوص خودشه. ترنم: حالا تا بیای تاریخ نبیل رو تموم کنی، قهرمانان دوست داشتنی زیاد پیدا می کنی...

Mar 2, 202019 min

S2 Ep 27فصل ۲ - قسمت ۲۷ - محاکمه در تبریز

ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در نظر گرفتن که خیلی دور از شهر بود، به این امید که ازاشتیاق مردم برای دیدن حضرت باب کم کنن. روزی که حضرت باب رو برای محاکمه می بردن، مامورین به زحمت تونستن از میون مردم راهی براشون باز کنن. نظام العلما که رییس جلسه بود از حضرت باب پرسید . . .

Feb 24, 202021 min

S2 Ep 26فصل ۲ - قسمت ۲۶ - یک پارچه آتش

ترنم: چی شد که حاجی میرزا آغاسی از فرستادن حضرت باب به چهریق پشیمون شد و هنوز سه ماه نشده، دوباره یه فرمان دیگه داد و گفت حضرت باب رو به تبریز ببرن؟ ماندانا: علتش این بود که می خواست صدای حضرت باب و بابیان رو ساکت کنه و نمی شد.

Feb 17, 202020 min

S2 Ep 25فصل ۲ - قسمت ۲۵ - قلعه‌ای آن قدر دور و آن قدر نزدیک

نبیل: هنوز ملاحسین به تبریز نرسیده بود که شنید حضرت باب را به قلعه چهریق منتقل کرده اند. وقت خداحافظی حضرت باب به ملاحسین فرموده بودند: تو از خراسان تا اینجا تمام راه را پیاده پیمودی، اینک نیز باید پیاده به سمت مقصد روانه شوی. دوران اسب سواری تو هنوز نرسیده. وقتی برسد، داستان اسب سواری تو و جرئت و شجاعتی که از تو آشکار می شود شگفت آور خواهد بود

Feb 10, 202021 min

S2 Ep 24فصل ۲ - قسمت ۲۴ - طاهره، قره العین

ماندانا: حالا می فهمم که چرا هنوز بعد از گذشت نزدیک به ۲۰۰ سال نام و خاطره طاهره در ذهن مردم ایران زنده ست به نظرم طاهره مثل یه ستاره دنباله دار زیبا و پرنور بوده که به سرعت از آسمون ایران گذشته و دو قرنه که همه تو شگفتی اش موندن

Feb 3, 202022 min

S2 Ep 23فصل ۲ - قسمت ۲۳ - یک پارچه آتش

ترنم: طاهره از طریق پسر خاله اش، ملا جواد برغانی با عقاید شیخیه آشنا می شه و کتاب های سید کاظم و شیخ احمد رو می خونه و عقایدشون رو می پذیره و حتی رساله ای هم در اثبات عقاید شیخیه می نویسه. ماندانا : سید کاظم هم بعد از دریافت این رساله بهش لقب قرة العین می ده، اینو یه بار جناب نبیل برام تعریف کردن.

Jan 27, 202019 min

S2 Ep 22فصل ۲ - قسمت ۲۲ - بانویی که سنت‌ها را در هم شکست

ترنم: من یه چیزی خوندم که می دونم خیلی دوست داری برات تعریف کنم، برای همین هم کلی یادداشت برداشتم که چیزی یادم نره. ماندانا: خوب بگو چی خوندی. ترنم : درباره بانویی خوندم که مثل یه ستاره بود تو دنیای تاریک زنای ایران، مثل یه خورشید.

Jan 20, 202019 min

S2 Ep 21فصل ۲ - قسمت ۲۱ – قلعه‌ای دور بر فراز کوه‌های بلند

ترنم : از میانه حضرت باب رو به میلان می برن و یه مدت کوتاهی هم اونجا اقامت می کنن. ماندانا : (با تعجب زیاد) میلان؟!!! میلان مگه تو ایتالیا نیست؟

Jan 14, 202020 min

S2 Ep 20فصل ۲ - قسمت ۲۰ - گوهر یگانه‌ای که در تبریز بود

نبیل: . . . اما در این میان جوانی بی اختیار از صف سربازان عبور کرد و با وجود موانع شدیدی که وجود داشت، با پای برهنه در جاده شروع به دویدن کرد. نیم فرسخ راه را دوید تا عاقبت هر طور بود خود را به حضرت باب رساند و درحالی که اشک از چشمانش روان بود، زمین مقابل آن حضرت را بوسید.

Jan 6, 202020 min

S2 Ep 19فصل ۲ - قسمت ۱۹ - آن شب اسرارآمیز در روستای کلین

ماندانا: ترنم روستاهای قم و قمرود و کنارگرد رو تعریف کرد، تا رسیدیم به روستای کلین نبیل: این را هم تعریف کردند که ملا مهدی کندی و ملا مهدی خویی پیام حضرت بهاء الله رو به حضرت باب رساندند؟ ماندانا: نه! مگه حضرت بهاء الله برای حضرت باب پیام فرستاده بودن؟

Dec 30, 201920 min

S2 Ep 18فصل ۲ - قسمت ۱۸ - کاشان و قم

نبیل: گرگین خان محمد بیک چاپارچی را مامور کرد و به او سفارش کرد که: مراقب باش هیچ کس باب را نشناسد، حتی سوارانی که با تو هستند نباید بدانند که این شخص کیست و اگر کسی پرسید، بگو شخص تاجری است که شاه او را به طهران احضار کرده و بیش از این چیزی نمی دانم.

Dec 23, 201921 min

S2 Ep 17فصل ۲ - قسمت ۱۷ - رجل نیک نامی که رویاهای شیرینی داشت

ترنم: خوب تو دیشب به کجا رسیدی؟ ماندانا: دیشب جناب نبیل تعریف کردن که چطور حضرت باب به اصفهان رفتن و مردم اصفهان چه استقبال خوبی از ایشون کردن. حتی منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان، توی جمعی که خیلی از علما حاضر بودن رسما اعلام می کنه که به حضرت باب و منشاء الهی کلمات و آیات ایشون ایمان داره

Dec 16, 201919 min

S2 Ep 16فصل ۲ - قسمت ۱۶ - میهمان‌نوازی مردم اصفهان

ماندانا: پس حالا بعدش رو بگین. گفتین که حضرت باب از منزل عبدالحمید خان داروغه مستقیما به اصفهان رفتن و مادر و همسرشون رو دیگه ندیدن نبیل: بله، اواخر تابستان سال ۱۲۶۲ هجری قمری بود که حضرت باب به همراهی سیدکاظم زنجانی به طرف اصفهان حرکت کردن

Dec 9, 201920 min

S2 Ep 15فصل ۲ - قسمت ۱۵ - بلای ناگهانی

نبیل: آن نوروز حضرت باب همه املاک و دارایی خود را به نام همسر و مادر خود کردند و در وصیت نامه خود هم منزل و بقیه دارایی های خودشان را به مادر و همسرشان واگذار کردند و نوشتند که بعد از وفات مادرشان تمام املاک و دارایی ایشان به همسرشان برسد

Dec 2, 201921 min

S2 Ep 14فصل ۲ - قسمت ۱۴ - مجتهدی که گوهرشناس بود

ماندانا: حالا چطور شد جناب حجت با این همه کبکبه و دبدبه ای که داشت، ایمان آورد؟ ترنم: به نظر من به خاطر این که واقعا مجتهد کاملی بود. وقتی خبرهای مربوط به ادعای حضرت باب رو شنید، یکی از شاگردان مورد اعتماد ش به نام ملا اسکندر رو مامور کرد به شیراز بره و درباره ی قضیه تحقیق دقیقی بکنه

Nov 25, 201920 min

S2 Ep 13فصل ۲ - قسمت ۱۳ - سید یحیی دارابی و تردیدهایش

نبیل: سلطان ایران در آن زمان محمد شاه بود و برای تحقیق در امر حضرت باب، سید یحیی دارابی را که از دانشمندان زمان خود بود به شیراز فرستاد تا از حقیقت مساله آگاه شود و نتیجه را برای او بفرستد. ماندانا : یعنی این قدر بهش اعتماد داشت که به جای اینکه خودش تحقیق کنه، مساله به این مهمی رو به اون سپرد؟

Nov 18, 201922 min

S2 Ep 12فصل ۲ - قسمت ۱۲ - کسانی که ایمان آوردند

نبیل: شخص دیگری که در آن روز ایمان آورد، حاجی محمد بساط بود که از پیروان شیخ احمد و سید کاظم رشتی بود و آدم شوخی بود این شخص نماز جمعه اش هیچ وقت ترک نمی شد و همیشه با امام جمعه بود و امام جمعه به او محبت بسیار داشت

Nov 11, 201922 min

S2 Ep 11فصل ۲ - قسمت ۱۱ - در مسجد وکیل شیراز

ترنم: امام جمعه شیراز نامه ای به دائی بزرگ حضرت باب می نویسه و ازایشون می خواد که روز جمعه حضرت باب رو به مسجد وکیل بیارن تا یه صحبت هائی بکنن که علما و مردم خیالشون راحت بشه و سرو صداها بخوابه. ماندانا : حضرت باب هم قبول می کنن.

Nov 4, 201918 min

S2 Ep 10فصل ۲ - قسمت ۱۰ - دستگیری حضرت باب

نبیل: به حسین خان گفتند : «حالا ملا صادق خراسانی پیرو این دین شده و بدون هیچ ترس و واهمه ای مردم را به دین باب دعوت می کند و پیروی از او را از واجبات اولیه می شمرد.» حسین خان که این سخنان را شنید دستور داد جناب قدوس و ملاصادق مقدس را دستگیر کنند و به دار الحکومه بیاورند.

Oct 21, 201916 min

S2 Ep 9فصل ۲ - قسمت ۹ – مراسم حج

ترنم: سفر از بوشهر تا جده در عربستان یک ماه طول می کشه که با توجه به توفان‌های شدید و جمعیت زیاد داخل کشتی و دعوای حاجی ها با هم خیلی سفر سختی بوده.

Oct 14, 201922 min

S2 Ep 8فصل ۲ - قسمت ۸ – عشق و وفاداری

نبیل: وقتی حضرت باب به جدّه رسیدند، احرام پوشیدند و بر شتر سوار شده به جانب مکّه حرکت کردند. جناب قدّوس پیاده راه می پیمود و هرچه آن حضرت فرمودند که سوار شود، پیاده رفتن در حضور ایشان را ترجیح می داد. ماندانا : جونم، چقدر عشق و وفاداری قشنگه!

Oct 7, 201923 min

S2 Ep 7فصل 2 - قسمت ۷ – سفرهای ملاعلی بسطامی و ملاحسین بشرویه‌ای

ماندانا : ترنم تو اون کتابی که تو داری درباره ی حضرت باب می خونی… ترنم : کتاب دکتر محمد حسینی. ماندانا : آره، تو همون کتاب درباره ی ملاعلی بسطامی چی نوشته؟ جناب نبیل زیاد توضیح ندادن که وقتی برای انجام مأموریتی که بهش داده بودن به کربلا رفت، دقیقا” چی کار کرد.

Sep 30, 201920 min

S2 Ep 6فصل ۲ - قسمت ۶ – ازدواج و فرزند حضرت باب

ماندانا : جناب نبیل زیاد توضیح ندادن. همین گفتن که حضرت باب ازدواج کردن. حالا توضیحش رو تو بده. ترنم : خوب. اسم همسر حضرت باب خدیجه سلطان بیگم بوده که می شده دختر عموی مادر حضرت باب. ماندانا : پس حضرت باب و همسرشون خویش و قوم بودن.

Sep 23, 201921 min

S2 Ep 5فصل ۲ - قسمت ۵ – تجارت و عبادت

ماندانا : این که می گی تو بازار وکیل کار می کردن، اما مگه تو بوشهر تجارت نمی کردن؟ تو تاریخ نبیل نوشته بوشهر؟ ترنم : درسته، اولش تو شیراز بودن. بعد از چند سال که تو بازار وکیل کار کردن، به بوشهر رفتن و اونجا ساکن شدن.

Sep 16, 201920 min

S2 Ep 4فصل ۲ - قسمت ۴ – هفده نفر دیگر

نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شما اولین کسی هستید که به من مؤمن شده اید من باب الله هستم و شما باب الباب.» ماندانا : یعنی من دری به سوی خدا هستم و شما دری به سوی در. نبیل : حضرت باب فرمودند : « شما باب الباب هستید و باید ۱۸ نفر به من مؤمن بشوند. به این معنی که ایمان آنها باید نتیجه ی جستجوی خود آنها باشد، آنها باید بدون این که کسی آنها را از اسم ورسم من آگاه کند، مرا بشناسند و به من مؤمن شوند.»

Sep 9, 201921 min

S2 Ep 3فصل ۲ - قسمت ۳ – بشارت به ظهور در شرق

ماندانا : جالبه که خیلی از این مبشّرین خودشون ظهور حضرت باب رو نمی بینن. ترنم : آره دیگه. حاج ملّا اسکندر خوئی و حاج ملّا علی اکبر مراغه ای هم در آذربایجان به ظهور حضرت باب بشارت می دادن. ماندانا : می بینی، این افراد هم ملّا بودن و از روی احادیث می فهمیدن. البتّه اون صفای قلبی که تو می گی هم خیلی مهم بوده.

Sep 2, 201920 min

S2 Ep 2فصل ۲ - قسمت ۲ – بشارت‌دهندگان به ظهور حضرت باب

ماندانا : خوب بگو، تعریف کن. گفتی به غیر از شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی کسای دیگه ای هم بودن که به نزدیک بودن ظهور موعود بشارت می دادن، تو خیلی از شهرها و روستاهای ایران، حتی کشورهای دیگه. منظورت کشورهای اسلامی بود؟

Aug 26, 201920 min

S2 Ep 1فصل 2 - قسمت ۱ – یک کتاب تازه

ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تاریخ ها مقایسه نکنی. این یه تاریخ استثنائیه. مال یه دوره ی استثنائی از تاریخ ایران. یه دوره ی خیلی درخشان و پرماجرا. خوندن شو از امشب دوباره شروع می کنم. ترنم : امسال دویستمین سالگرد تولد حضرت بابه. تصمیم گرفتم یکی از کارائی که می کنم این باشه که بیشتر درباره ی حضرت باب و دیانتشون و اون تحولی که تو ایران و دنیا ایجاد کرد، بدونم.

Aug 19, 201921 min

S1 Ep 58فصل 1 - قسمت ۵۸ – چرا تاریخ می‌خوانیم؟ (بخش 2)

ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می کنه با آدم؟ حالا می فهمی چرا من اینقدر دوست دارم تاریخ بخونم؟! چون باعث می شه یه حس بهتری از ایرانی بودن خودم داشته باشم. ترنم: من همیشه به این که ایرونیم، افتخار می کردم، اما حالا به خودمون امیدوارتر شدم، به کشورمون، به ملت مون. به نظرم اومد عظمت و سربلندی ایران اونقدرام که فکر می کردم دوراز دسترس نیست

Mar 19, 201815 min

S1 Ep 57فصل 1 - قسمت ۵۷ – چرا تاریخ می‌خوانیم؟ (بخش 1)

ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ندارم. به خاطر اینه که از چیزائی میگه که دوست ندارم، از کشت و کشتار و وحشی گری و قدرت طلبی و جنایت و شکست و سرافکندگی ماندانا: آره راست می گی، این چیزا آدم رو ناراحت می کنه. اما اگه به قول تو با این وحشی گری ها و شکست ها و سرافکندگی ها رو به رو نشیم، محکوم به تکرار اونا هستیم

Mar 5, 201813 min

S1 Ep 56فصل 1 - قسمت ۵۶ – عاشقی که هجران را تاب نیاورد

نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از برف. کاروان ما در جایی که یک متر برف آمده بود از پیش رفتن باز ماند و به منزل و ایستگاه قبلی خود برگشت. اما من درنگ در اجرای مأموریت خودم را درست ندانستم و به رفتن ادامه دادم ماندانا: تنهائی چطور تو جائی که این همه برف اومده بود، راهتون رو پیدا می کردین؟ نمی ترسیدین راه رو گم کنین؟

Feb 26, 201818 min

S1 Ep 55فصل 1 - قسمت ۵۵ – نبیل، عاشق شوریده

نبیل: من درسال ۱۸۳۱میلادی در زرند ساوه به دنیا آمدم. اسم من محمد است. ۹ ساله بودم که در مکتب، قرآن را تمام کردم پدرم که مردی دیندار و پرهیزگار بود از شنیدن آیات قرآنی خیلی تحت تأثیر قرار می گرفت و می گفت: "جدّ ما گفته است که خاندان من باید به قائم آل محمّد متّصل شود و ".شاید این نقطه اتصال تو باشی

Feb 19, 201817 min

S1 Ep 54فصل 1 - قسمت ۵۴ – وصیت‌نامه حضرت بهاءالله

نبیل: یکی از آثار قلمی حضرت بهاءالله کتاب عهدی است که وصیت نامه آن حضرت به شمار می آید. ماندانا : وصیت نامه؟ یعنی دارایی‌هاشون رو بین پیروانشون تقسیم کردن؟

Feb 12, 201818 min