
Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ
92 episodes — Page 1 of 2
S2 Ep 34فصل ۲ - قسمت ۳۴ - با هم بیندیشیم (بخش پایانی)
ماندانا: من همیشه فکر می کردم وقتی حضرت قائم ظهور کنه، یه نور زیادی آسمون و زمین رو روشن می کنه و کلی اتفاقای عجیب می افته ترنم: اومدن یه مربی الهی یه اتفاق روحانیه، به نظرم همین نوری که می گی می درخشه، اما در قلب و روح انسان ها. اون وقت می بینی یه آدم های فوق العاده بزرگی مثل قدوس و ملاحسین و طاهره و حجت و وحید و بقیه ظاهر می شن.
S2 Ep 33فصل ۲ - قسمت ۳۳ - عشقی تا همیشه تاریخ
ماندانا: همه اش دارم درباره شهادت حضرت باب فکر می کنم، شهادت حضرت باب و انیس عاشق و وفادارشون محمد علی زنوزی. چه عشق صاف و قشنگ و بی نظیر و عمیقی داشته انیس. نبیل: برای همین هم به این موهبت بی نظیر رسید که پیکرش تا ابد با پیکر حضرت باب در هم آمیخته شود.
S2 Ep 32فصل ۲ - قسمت ۳۲ - آن روز که سیاهی تبریز را فرا گرفت
نبیل: سام خان گفت من مسیحی هستم و دشمنی با شما ندارم. شما را به خداوندی که شریکی ندارد قسم می دهم که اگر حقی در نزد شما هست، کاری بکنید که من دخالتی در ریختن خون شما نداشته باشم. حضرت باب فرمودند: تو به آنچه ماموری مشغول باش. اگر نیت تو خالص باشد، حق تو را از این مخمصه نجات خواهد داد.
S2 Ep 31فصل ۲ - قسمت ۳۱ - آخرین بازگشت به تبریز
نبیل: امیر کبیر خیال می کرد که اگر قوه محرکه این نهضت، یعنی حضرت باب ازمیان برود، این آتش خاموش می شود. برای همین مشاورین خود را دعوت کرد و این فکر را با آن ها در میان گذاشت و گفت
S2 Ep 30فصل ۲ - قسمت۳۰ - زینب دختری از نسل شجاعان تاریخ ایران
نبیل: داستان رستم علی را نشنیده ای؟ ماندانا: رستم علی؟ نه. هیچ وقت برام نگفتین. نبیل: در بین زنانی که در قلعه زنجان بودند، دختری بود به اسم زینب که خانه اش در ده کوچکی نزدیک به زنجان قرار داشت
S2 Ep 29فصل ۲ - قسمت ۲۹ - در حصار قلعهها
ترنم: حضرت باب فرموده بودن که ملاحسین عمامه سبز برسر بذاره و همراه با یارانش با بلند کردن پرچم های سیاه به مازندران بره. ماندانا: این پرچم های سیاه رو یه جایی شنیدم... خدایا چی بود ترنم: این در احادیث هست که یاران امام زمان با پرچم های سیاه از خراسان حرکت می کنن.
S2 Ep 28فصل ۲ - قسمت ۲۸ - گزارش یک پزشک انگلیسی
ماندانا: با خودم فکر می کنم من ملاحسین رو بیشتر از همه دوست دارم، اما این محمد علی زنوزی هم که در هنگام مرگ انیس حضرت باب می شه ، به نظرم قهرمان دوست داشتنی ایه، منتهی یه جوری که مخصوص خودشه. ترنم: حالا تا بیای تاریخ نبیل رو تموم کنی، قهرمانان دوست داشتنی زیاد پیدا می کنی...
S2 Ep 27فصل ۲ - قسمت ۲۷ - محاکمه در تبریز
ماندانا: در تبریز برای حضرت باب جایی در نظر گرفتن که خیلی دور از شهر بود، به این امید که ازاشتیاق مردم برای دیدن حضرت باب کم کنن. روزی که حضرت باب رو برای محاکمه می بردن، مامورین به زحمت تونستن از میون مردم راهی براشون باز کنن. نظام العلما که رییس جلسه بود از حضرت باب پرسید . . .
S2 Ep 26فصل ۲ - قسمت ۲۶ - یک پارچه آتش
ترنم: چی شد که حاجی میرزا آغاسی از فرستادن حضرت باب به چهریق پشیمون شد و هنوز سه ماه نشده، دوباره یه فرمان دیگه داد و گفت حضرت باب رو به تبریز ببرن؟ ماندانا: علتش این بود که می خواست صدای حضرت باب و بابیان رو ساکت کنه و نمی شد.
S2 Ep 25فصل ۲ - قسمت ۲۵ - قلعهای آن قدر دور و آن قدر نزدیک
نبیل: هنوز ملاحسین به تبریز نرسیده بود که شنید حضرت باب را به قلعه چهریق منتقل کرده اند. وقت خداحافظی حضرت باب به ملاحسین فرموده بودند: تو از خراسان تا اینجا تمام راه را پیاده پیمودی، اینک نیز باید پیاده به سمت مقصد روانه شوی. دوران اسب سواری تو هنوز نرسیده. وقتی برسد، داستان اسب سواری تو و جرئت و شجاعتی که از تو آشکار می شود شگفت آور خواهد بود
S2 Ep 24فصل ۲ - قسمت ۲۴ - طاهره، قره العین
ماندانا: حالا می فهمم که چرا هنوز بعد از گذشت نزدیک به ۲۰۰ سال نام و خاطره طاهره در ذهن مردم ایران زنده ست به نظرم طاهره مثل یه ستاره دنباله دار زیبا و پرنور بوده که به سرعت از آسمون ایران گذشته و دو قرنه که همه تو شگفتی اش موندن
S2 Ep 23فصل ۲ - قسمت ۲۳ - یک پارچه آتش
ترنم: طاهره از طریق پسر خاله اش، ملا جواد برغانی با عقاید شیخیه آشنا می شه و کتاب های سید کاظم و شیخ احمد رو می خونه و عقایدشون رو می پذیره و حتی رساله ای هم در اثبات عقاید شیخیه می نویسه. ماندانا : سید کاظم هم بعد از دریافت این رساله بهش لقب قرة العین می ده، اینو یه بار جناب نبیل برام تعریف کردن.
S2 Ep 22فصل ۲ - قسمت ۲۲ - بانویی که سنتها را در هم شکست
ترنم: من یه چیزی خوندم که می دونم خیلی دوست داری برات تعریف کنم، برای همین هم کلی یادداشت برداشتم که چیزی یادم نره. ماندانا: خوب بگو چی خوندی. ترنم : درباره بانویی خوندم که مثل یه ستاره بود تو دنیای تاریک زنای ایران، مثل یه خورشید.
S2 Ep 21فصل ۲ - قسمت ۲۱ – قلعهای دور بر فراز کوههای بلند
ترنم : از میانه حضرت باب رو به میلان می برن و یه مدت کوتاهی هم اونجا اقامت می کنن. ماندانا : (با تعجب زیاد) میلان؟!!! میلان مگه تو ایتالیا نیست؟
S2 Ep 20فصل ۲ - قسمت ۲۰ - گوهر یگانهای که در تبریز بود
نبیل: . . . اما در این میان جوانی بی اختیار از صف سربازان عبور کرد و با وجود موانع شدیدی که وجود داشت، با پای برهنه در جاده شروع به دویدن کرد. نیم فرسخ راه را دوید تا عاقبت هر طور بود خود را به حضرت باب رساند و درحالی که اشک از چشمانش روان بود، زمین مقابل آن حضرت را بوسید.
S2 Ep 19فصل ۲ - قسمت ۱۹ - آن شب اسرارآمیز در روستای کلین
ماندانا: ترنم روستاهای قم و قمرود و کنارگرد رو تعریف کرد، تا رسیدیم به روستای کلین نبیل: این را هم تعریف کردند که ملا مهدی کندی و ملا مهدی خویی پیام حضرت بهاء الله رو به حضرت باب رساندند؟ ماندانا: نه! مگه حضرت بهاء الله برای حضرت باب پیام فرستاده بودن؟
S2 Ep 18فصل ۲ - قسمت ۱۸ - کاشان و قم
نبیل: گرگین خان محمد بیک چاپارچی را مامور کرد و به او سفارش کرد که: مراقب باش هیچ کس باب را نشناسد، حتی سوارانی که با تو هستند نباید بدانند که این شخص کیست و اگر کسی پرسید، بگو شخص تاجری است که شاه او را به طهران احضار کرده و بیش از این چیزی نمی دانم.
S2 Ep 17فصل ۲ - قسمت ۱۷ - رجل نیک نامی که رویاهای شیرینی داشت
ترنم: خوب تو دیشب به کجا رسیدی؟ ماندانا: دیشب جناب نبیل تعریف کردن که چطور حضرت باب به اصفهان رفتن و مردم اصفهان چه استقبال خوبی از ایشون کردن. حتی منوچهرخان معتمدالدوله، حاکم اصفهان، توی جمعی که خیلی از علما حاضر بودن رسما اعلام می کنه که به حضرت باب و منشاء الهی کلمات و آیات ایشون ایمان داره
S2 Ep 16فصل ۲ - قسمت ۱۶ - میهماننوازی مردم اصفهان
ماندانا: پس حالا بعدش رو بگین. گفتین که حضرت باب از منزل عبدالحمید خان داروغه مستقیما به اصفهان رفتن و مادر و همسرشون رو دیگه ندیدن نبیل: بله، اواخر تابستان سال ۱۲۶۲ هجری قمری بود که حضرت باب به همراهی سیدکاظم زنجانی به طرف اصفهان حرکت کردن
S2 Ep 15فصل ۲ - قسمت ۱۵ - بلای ناگهانی
نبیل: آن نوروز حضرت باب همه املاک و دارایی خود را به نام همسر و مادر خود کردند و در وصیت نامه خود هم منزل و بقیه دارایی های خودشان را به مادر و همسرشان واگذار کردند و نوشتند که بعد از وفات مادرشان تمام املاک و دارایی ایشان به همسرشان برسد
S2 Ep 14فصل ۲ - قسمت ۱۴ - مجتهدی که گوهرشناس بود
ماندانا: حالا چطور شد جناب حجت با این همه کبکبه و دبدبه ای که داشت، ایمان آورد؟ ترنم: به نظر من به خاطر این که واقعا مجتهد کاملی بود. وقتی خبرهای مربوط به ادعای حضرت باب رو شنید، یکی از شاگردان مورد اعتماد ش به نام ملا اسکندر رو مامور کرد به شیراز بره و درباره ی قضیه تحقیق دقیقی بکنه
S2 Ep 13فصل ۲ - قسمت ۱۳ - سید یحیی دارابی و تردیدهایش
نبیل: سلطان ایران در آن زمان محمد شاه بود و برای تحقیق در امر حضرت باب، سید یحیی دارابی را که از دانشمندان زمان خود بود به شیراز فرستاد تا از حقیقت مساله آگاه شود و نتیجه را برای او بفرستد. ماندانا : یعنی این قدر بهش اعتماد داشت که به جای اینکه خودش تحقیق کنه، مساله به این مهمی رو به اون سپرد؟
S2 Ep 12فصل ۲ - قسمت ۱۲ - کسانی که ایمان آوردند
نبیل: شخص دیگری که در آن روز ایمان آورد، حاجی محمد بساط بود که از پیروان شیخ احمد و سید کاظم رشتی بود و آدم شوخی بود این شخص نماز جمعه اش هیچ وقت ترک نمی شد و همیشه با امام جمعه بود و امام جمعه به او محبت بسیار داشت
S2 Ep 11فصل ۲ - قسمت ۱۱ - در مسجد وکیل شیراز
ترنم: امام جمعه شیراز نامه ای به دائی بزرگ حضرت باب می نویسه و ازایشون می خواد که روز جمعه حضرت باب رو به مسجد وکیل بیارن تا یه صحبت هائی بکنن که علما و مردم خیالشون راحت بشه و سرو صداها بخوابه. ماندانا : حضرت باب هم قبول می کنن.
S2 Ep 10فصل ۲ - قسمت ۱۰ - دستگیری حضرت باب
نبیل: به حسین خان گفتند : «حالا ملا صادق خراسانی پیرو این دین شده و بدون هیچ ترس و واهمه ای مردم را به دین باب دعوت می کند و پیروی از او را از واجبات اولیه می شمرد.» حسین خان که این سخنان را شنید دستور داد جناب قدوس و ملاصادق مقدس را دستگیر کنند و به دار الحکومه بیاورند.
S2 Ep 9فصل ۲ - قسمت ۹ – مراسم حج
ترنم: سفر از بوشهر تا جده در عربستان یک ماه طول می کشه که با توجه به توفانهای شدید و جمعیت زیاد داخل کشتی و دعوای حاجی ها با هم خیلی سفر سختی بوده.
S2 Ep 8فصل ۲ - قسمت ۸ – عشق و وفاداری
نبیل: وقتی حضرت باب به جدّه رسیدند، احرام پوشیدند و بر شتر سوار شده به جانب مکّه حرکت کردند. جناب قدّوس پیاده راه می پیمود و هرچه آن حضرت فرمودند که سوار شود، پیاده رفتن در حضور ایشان را ترجیح می داد. ماندانا : جونم، چقدر عشق و وفاداری قشنگه!
S2 Ep 7فصل 2 - قسمت ۷ – سفرهای ملاعلی بسطامی و ملاحسین بشرویهای
ماندانا : ترنم تو اون کتابی که تو داری درباره ی حضرت باب می خونی… ترنم : کتاب دکتر محمد حسینی. ماندانا : آره، تو همون کتاب درباره ی ملاعلی بسطامی چی نوشته؟ جناب نبیل زیاد توضیح ندادن که وقتی برای انجام مأموریتی که بهش داده بودن به کربلا رفت، دقیقا” چی کار کرد.
S2 Ep 6فصل ۲ - قسمت ۶ – ازدواج و فرزند حضرت باب
ماندانا : جناب نبیل زیاد توضیح ندادن. همین گفتن که حضرت باب ازدواج کردن. حالا توضیحش رو تو بده. ترنم : خوب. اسم همسر حضرت باب خدیجه سلطان بیگم بوده که می شده دختر عموی مادر حضرت باب. ماندانا : پس حضرت باب و همسرشون خویش و قوم بودن.
S2 Ep 5فصل ۲ - قسمت ۵ – تجارت و عبادت
ماندانا : این که می گی تو بازار وکیل کار می کردن، اما مگه تو بوشهر تجارت نمی کردن؟ تو تاریخ نبیل نوشته بوشهر؟ ترنم : درسته، اولش تو شیراز بودن. بعد از چند سال که تو بازار وکیل کار کردن، به بوشهر رفتن و اونجا ساکن شدن.
S2 Ep 4فصل ۲ - قسمت ۴ – هفده نفر دیگر
نبیل : حضرت باب به ملاحسین فرمودند : « شما اولین کسی هستید که به من مؤمن شده اید من باب الله هستم و شما باب الباب.» ماندانا : یعنی من دری به سوی خدا هستم و شما دری به سوی در. نبیل : حضرت باب فرمودند : « شما باب الباب هستید و باید ۱۸ نفر به من مؤمن بشوند. به این معنی که ایمان آنها باید نتیجه ی جستجوی خود آنها باشد، آنها باید بدون این که کسی آنها را از اسم ورسم من آگاه کند، مرا بشناسند و به من مؤمن شوند.»
S2 Ep 3فصل ۲ - قسمت ۳ – بشارت به ظهور در شرق
ماندانا : جالبه که خیلی از این مبشّرین خودشون ظهور حضرت باب رو نمی بینن. ترنم : آره دیگه. حاج ملّا اسکندر خوئی و حاج ملّا علی اکبر مراغه ای هم در آذربایجان به ظهور حضرت باب بشارت می دادن. ماندانا : می بینی، این افراد هم ملّا بودن و از روی احادیث می فهمیدن. البتّه اون صفای قلبی که تو می گی هم خیلی مهم بوده.
S2 Ep 2فصل ۲ - قسمت ۲ – بشارتدهندگان به ظهور حضرت باب
ماندانا : خوب بگو، تعریف کن. گفتی به غیر از شیخ احمد احسائی و سید کاظم رشتی کسای دیگه ای هم بودن که به نزدیک بودن ظهور موعود بشارت می دادن، تو خیلی از شهرها و روستاهای ایران، حتی کشورهای دیگه. منظورت کشورهای اسلامی بود؟

S2 Ep 1فصل 2 - قسمت ۱ – یک کتاب تازه
ماندانا: یه وقت این تاریخ رو با بقیه ی تاریخ ها مقایسه نکنی. این یه تاریخ استثنائیه. مال یه دوره ی استثنائی از تاریخ ایران. یه دوره ی خیلی درخشان و پرماجرا. خوندن شو از امشب دوباره شروع می کنم. ترنم : امسال دویستمین سالگرد تولد حضرت بابه. تصمیم گرفتم یکی از کارائی که می کنم این باشه که بیشتر درباره ی حضرت باب و دیانتشون و اون تحولی که تو ایران و دنیا ایجاد کرد، بدونم.
S1 Ep 58فصل 1 - قسمت ۵۸ – چرا تاریخ میخوانیم؟ (بخش 2)
ماندانا: حالا دیدی تاریخ چیه؟ چی کار می کنه با آدم؟ حالا می فهمی چرا من اینقدر دوست دارم تاریخ بخونم؟! چون باعث می شه یه حس بهتری از ایرانی بودن خودم داشته باشم. ترنم: من همیشه به این که ایرونیم، افتخار می کردم، اما حالا به خودمون امیدوارتر شدم، به کشورمون، به ملت مون. به نظرم اومد عظمت و سربلندی ایران اونقدرام که فکر می کردم دوراز دسترس نیست
S1 Ep 57فصل 1 - قسمت ۵۷ – چرا تاریخ میخوانیم؟ (بخش 1)
ترنم: …امّا من زیاد تاریخ مدرسه رو دوست ندارم. به خاطر اینه که از چیزائی میگه که دوست ندارم، از کشت و کشتار و وحشی گری و قدرت طلبی و جنایت و شکست و سرافکندگی ماندانا: آره راست می گی، این چیزا آدم رو ناراحت می کنه. اما اگه به قول تو با این وحشی گری ها و شکست ها و سرافکندگی ها رو به رو نشیم، محکوم به تکرار اونا هستیم
S1 Ep 56فصل 1 - قسمت ۵۶ – عاشقی که هجران را تاب نیاورد
نبیل : زمستان سردی بود. جاده ها پوشیده از برف. کاروان ما در جایی که یک متر برف آمده بود از پیش رفتن باز ماند و به منزل و ایستگاه قبلی خود برگشت. اما من درنگ در اجرای مأموریت خودم را درست ندانستم و به رفتن ادامه دادم ماندانا: تنهائی چطور تو جائی که این همه برف اومده بود، راهتون رو پیدا می کردین؟ نمی ترسیدین راه رو گم کنین؟
S1 Ep 55فصل 1 - قسمت ۵۵ – نبیل، عاشق شوریده
نبیل: من درسال ۱۸۳۱میلادی در زرند ساوه به دنیا آمدم. اسم من محمد است. ۹ ساله بودم که در مکتب، قرآن را تمام کردم پدرم که مردی دیندار و پرهیزگار بود از شنیدن آیات قرآنی خیلی تحت تأثیر قرار می گرفت و می گفت: "جدّ ما گفته است که خاندان من باید به قائم آل محمّد متّصل شود و ".شاید این نقطه اتصال تو باشی
S1 Ep 54فصل 1 - قسمت ۵۴ – وصیتنامه حضرت بهاءالله
نبیل: یکی از آثار قلمی حضرت بهاءالله کتاب عهدی است که وصیت نامه آن حضرت به شمار می آید. ماندانا : وصیت نامه؟ یعنی داراییهاشون رو بین پیروانشون تقسیم کردن؟
S1 Ep 53فصل 1 - قسمت ۵۳ – آخرین سالها و کتاب اقدس
نبیل: بله، کتاب مستطاب اقدس، امّ الکتاب آثار بهائی به شمار می آید و نه تنها حاوی اصول و تعالیم و احکام دیانت بهائی است، بلکه مؤسّساتی که بایستی اداره این دیانت را به عهده بگیرند در آن تعیین و وظائف آنها در آن پیش بینی شده است. این کتاب در میان همه ادیان بی سابقه و بی نظیر است ماندانا : چرا؟ از چه نظر بی سابقه است؟
S1 Ep 52فصل 1 - قسمت ۵۲ – خاطرات پروفسور براون
نبیل: در همین سالها بود که همسر حضرت بهاءالله، آسیه خانم درگذشتند ماندانا: یعنی مادر حضرت عبدالبهاء، درسته؟ نبیل: بله ، مادر حضرت عبدالبهاء که نامشان عباس بود و جناب میرزا مهدی و یک دختر که بهائیه خانم نام داشت و بین بهائیان به حضرت ورقه علیا مشهور است
S1 Ep 51فصل 1 - قسمت ۵۱ – سلطان سلاطین در قصر مزرعه
:نبیل: حضرت عبدالبهاء می فرمودند که این شخص مقابل دو زانوی مبارک نشست دست مبارک را بوسید، عرض کرد " چرا بیرون تشریف نمی برید؟" "فرمودند: "من مسجونم "گفت: " استغفرالله! کیست که بتواند شما را محبوس کند؟ شما خود خود را حبس کرده اید
S1 Ep 50فصل 1 - قسمت ۵۰ – تغییر و بهبودی شرایط
ماندانا : خوب خدا رو شکر که بعد از اون همه مشکلات و سختی هایی که پشت سر هم به وجود اومد – اوّل سختی های خود زندان عکا و بعد هم مرگ جانخراش میرزا مهدی و بعد هم اون بحران ها بالاخره حضرت بهاءالله کمی آسایش پیدا کردند
S1 Ep 49فصل 1 - قسمت ۴۹ – بروز یک بحران داخلی
.ماندانا: مثل این که دولت عثمانی جائی برای زندانی کردن حضرت بهاءالله پیدا نمی کرده و نمی دونسته چی کار کنه نبیل: این خانه آخر به حدی تنگ و کوچک بود که سیزده نفر از یاران از زن و مرد و بچه در یک اتاق زندگی می کردند
S1 Ep 48فصل 1 - قسمت ۴۸ – آرزوی میرزا مهدی
ماندانا : …حالا هم که در دیانت بهائی که مال این عصر و دوره است دیگه طبقه روحانی وجود نداره. نبیل: بله، در جامعه بهائی همه امور و تصمیمگیری ها نه توسط یک طبقه خاص، بلکه از طریق شوراهائی انجام می شود که از میان همه افراد مؤمنین انتخاب می شوند
S1 Ep 47فصل 1 - قسمت ۴۷ – زندگی در عکا
نبیل: بله، شاید بشود گفت حکومت واقعی در دست علما بود و پادشاهانی مثل ناصرالدین شاه فقط ظاهرا مسئولیّت کارها را به عهده داشتند. اما همین باعث می شد که همه سرزنش ها به طرف دولت و حکومت ایشان سرازیر شود.
S1 Ep 46فصل 1 - قسمت ۴۶ – ورود به عکّا و ارسال لوح سلطان ایران
نبیل: تا کجا گفته بودیم؟ تا آنجا که حضرت بهاءالله و اصحاب از ازمیر حرکت کردند. کشتی ایشان بعد از ازمیر به اسکندریه رفت و در آنجا کشتی را عوض کردند و به سوی حیفا به راه افتادند. در حیفا کشتی لنگر انداخت ماندانا : مگه قرار نبود به عکا برن؟
S1 Ep 45فصل 1 - قسمت ۴۵ – آخرین تبعید
نبیل: محلی که برای تبعید نهائی حضرت بهاء الله انتخاب شده بود شهر و قلعه ای محکم و ترسناک به نام عکا بود که در سواحل اراضی مقدسه قرار گرفته بود یعنی در فلسطین آن زمان که حالا جزئی از کشور اسرائیل به شمار می آید ماندانا : پس پیامبر ما ایرانیا عاقبت در غربت و در خاک عثمانی اون روز از دنیا رفت؟
S1 Ep 44فصل 1 - قسمت ۴۴ – تبعید از ادرنه
نبیل: …بعضی از کاردارهای دولت های خارجی به دیدار حضرت بهاءالله رفتند و پیشنهاد کردند که با حکومت های خود صحبت کنند و اسباب رهائی آن حضرت را فراهم سازند ماندانا : حتما” قبول نکردن، نه؟ ایشون هیچوقت راضی به قبول کمک از دولت های خارجی نشدن
S1 Ep 43فصل 1 - قسمت ۴۳ – ادرنه و اعلان عمومی امر الهی
نبیل: بله. در عرض یک سال بعد از ورود به ادرنه، اصحاب هرکدام به کاری مشغول شدند و آن حضرت ابتدا توجه و سپس تحسین شدید افراد برجسته آن ناحیه از تحصیل کردگان و روشنفکران تا کارمندان اداری را به خود جلب کردند