PLAY PODCASTS
Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ

92 episodes — Page 2 of 2

S1 Ep 42فصل 1 - قسمت ۴۲ – به سوی ادرنه

نبیل: شمسی بیک تعریف می کرد که وزیر اعظم را به محض خواندن آن لوح به قدری آشفته و پریشان دیدم که فورا از محضر او خارج شدم ماندانا: مگه تو اون لوح حضرت بهاء الله چی نوشته بودن که وزیر اعظم اینقدر حالش بد شده بود؟

Nov 20, 201717 min

S1 Ep 41فصل 1 - قسمت ۴۱ – به سوی ادرنه

نبیل: شمسی بیک تعریف می کرد که وزیر اعظم را به محض خواندن آن لوح به قدری آشفته و پریشان دیدم که فوراً از محضر او خارج شدم ماندانا: مگه تو اون لوح حضرت بهاءالله چی نوشته بودن که وزیر اعظم این قدر حالش بد شده بود؟

Nov 13, 201716 min

S1 Ep 40فصل 1 - قسمت ۴۰ – باغ رضوان

ماندانا: آیا در روزهائی که حضرت بهاءالله در باغ رضوان تشریف داشتند شما هم آنجا بودید؟ نبیل: بله و سعادت آن را با هیچ سعادتی در این عالم نمیتوان مقایسه کرد

Nov 6, 201717 min

S1 Ep 39فصل 1 - قسمت ۳۹ – دویستمین سالگرد تولّد حضرت بهاءالله

ترنّم : راستی تو که اینقدر درباره حضرت بهاءالله کنجکاوی، می دونستی امسال در سراسر عالم دارن دویستمین سالگرد تولّد ایشون رو جشن می گیرن؟ ماندانا : راست می گی؟ درسراسر دنیا، یعنی چطوری؟ ترنّم: بهائیان سراسر دنیا از هند گرفته تا برزیل و از گینه نو گرفته تا آمریکا و از چین گرفته تا روسیه و کشورهای اروپائی، همه و همه دارن به این مناسبت جشن می گیرن ، نمی دونی، هر روز یه خبر جالبی در این باره می رسه

Oct 30, 201718 min

S1 Ep 38فصل 1 - قسمت ۳۸ – تبعید از بغداد و باغ رضوان

نبیل: بالاخره دسیسه ها و توطئه های شیخ و فعّالیت های سرکنسول ایران باعث شد که شاه به میرزا سعید خان وزیر امور خارجه دستور بدهد که از حکومت عثمانی تقاضا کند حضرت بهاءالله را از بغداد اخراج کنند

Oct 16, 201718 min

S1 Ep 37فصل 1 - قسمت ۳۷ – اقدامات شیخ عبدالحسین طهرانی و حکایت ملا حسن عمو

ماندانا : این رضا که گفتین این کارو قبول کرد؟ نبیل: بله و یک روز که شنید حضرت بهاءالله به حمام رفته اند، البته حمام عمومی آن روزها، بدون این که کسی که همراه حضرت بهاءالله بود متوجه شود با اسلحه ای که زیر لباسش پنهان کرده بود وارد حمام وغرفه ای شد که حضرت بهاءالله در آن بودند

Oct 9, 201717 min

S1 Ep 36فصل 1 - قسمت ۳۶ – داستان فقر و فنای ذبیح

ماندانا : تا دو سال بعد از مراجعت حضرت بهاءالله از کردستان کسی نمی دانست که حضرت بهاءالله چه مقام بزرگی دارن و همون ظهوری هستن که حضرت باب بهشون بشارت دادن، درسته؟ نبیل: بله، اما یارانی که از بینش روحانی عمیق تری بهره داشتند، پی به عظمت مقام ایشان برده بودند و سرشار از جذب و شور بودند

Oct 2, 201716 min

S1 Ep 35فصل 1 - قسمت ۳۵ – بازگشت به بغداد

نبیل: بله، در این دو سال اصحاب و پیروان حضرت باب دچار تباهی و تفرقه و پراکندگی ونومیدی شده و در حالت بدی به سر می بردند و اثری هم از حضرت بهاءالله ظاهر نبود. در این میان حادثه ای رخ داد که باعث شد محلّ هجرت آن حضرت معلوم شود ماندانا: چه حادثه ای؟

Sep 25, 201717 min

S1 Ep 34فصل 1 - قسمت ۳۴ – درویش محمّد

نبیل: حضرت بهاءلله به کوه‌های سلیمانیه در کردستان عراق هجرت کرده و نام درویش محمّد را برای خود انتخاب کردند. این هجرت یک سال پس از ورود به بغداد صورت گرفت و دو سال طول کشید ماندانا: یعنی خونواده شون هم همراهشون نبودن؟

Sep 18, 201716 min

S1 Ep 33فصل 1 - قسمت ۳۳ – آزادی از سیاه چال

نبیل: وقتی حاجی علی وارد زندان شد و حضرت بهاء الله را در آن حال دید به گریه افتاد و فریاد زد :«خدا لعنت کند میرزا آقا خان را. هرگز فکر نمی کردم که دست به چنین ظلمی بزند و فرد بی گناهی را تا این حد آزار بدهد! » بعد عبای خود را از دوش برداشت و از حضرت بهاء الله خواهش کرد که آن را بپوشند و پیش نخست وزیر بروند

Sep 11, 201720 min

S1 Ep 32فصل 1 - قسمت ۳۲ – سپیدی در سیاه چال

ماندانا: اما این طور که جناب نبیل دیشب می گفت انگار سیاه چال همش هم بد نبوده، یه روی خوب هم داشته. خدا رو شکر. آدم از شنیدن این همه مصیبت واقعا دلش می گیره. نبیل: بله، همیشه در زندگانی وقتی تاریکی شب به اوج خود می رسد، سپیده صبح سر می زند. ماندانا : چه جمله قشنگ و الهام بخشی! حالا بگین اون اتفاق خوب چی بود.

Sep 4, 201716 min

S1 Ep 31فصل 1 - قسمت ۳۱ – سیاه چال تهران

نبیل: زندانی شدن با مجرمان خطرناک در مقابل سایر مصائب این زندان هیچ نبود. سیاه چال دخمه‌ای بود تاریک و متعفّن و نمناک که هوای آزاد و پرتو نور به آن راهی نداشت. حال تصوّر کن که پای زندانیان را در کُند می گذاشتند و زنجیری هم به گردن آنها می انداختند که ۵۰ کیلو وزن داشت. !ماندانا : ۵۰ کیلو ؟

Aug 28, 201717 min

S1 Ep 30فصل 1 - قسمت ۳۰ – تیراندازی به شاه و حوادث پس از آن

نبیل: حضرت بهاء الله هنوز در افجه بودند که واقعه رمی شاه اتفاق افتاد. ماندانا : چیِ شاه؟ چه اتفاقی؟ نبیل: رمی شاه یعنی تیراندازی به شاه

Aug 21, 201716 min

S1 Ep 29فصل 1 - قسمت ۲۹ – سقوط قلعه‌ها و سفر به سوی کربلا

نبیل: حوادث غمباری در این دوره اتفاق افتاد. ملاّحسین و جناب قدّوس در قلعه شیخ طبرسی به شهادت رسیدند و نیروهای دولتی که با حیله گری و با مُهر کردن قرآن به اصحاب قلعه امان داده بودند همه اصحاب را از دم تیغ گذراندند. ماجراهای مشابهی هم در نیریز فارس و زنجان اتفاق افتاد

Aug 14, 201717 min

S1 Ep 28فصل 1 - قسمت ۲۸ – نگارش کتاب تاریخ نبیل

ماندانا: یعنی کتاب شما در اصل خیلی مفصل تره؟ نبیل: بله. آن کتاب تا پایان حیات حضرت بهاء الله را در برمی گیرد و ترجمه و تلخیص شده است ماندانا : مگه شما این کتاب رو به چه زبونی نوشته بودید؟

Aug 7, 201716 min

S1 Ep 27فصل 1 - قسمت ۲۷ – چوب‌کاری در آمل

نبیل: در آن روز چند هزار نفر از اهالی شهر در مسجد جمع شدند. هر صنفی با اسلحه ای آمده بود: نجّار با تیشه، قصّاب با ساطور، کشاورزبا بیل و کلنگ. هدفشان این بود که شورشی به راه بیندازند و دسته جمعی آن حضرت را به شهادت برسانند

Jul 31, 201716 min

S1 Ep 26فصل 1 - قسمت ۲۶ – ورود جناب قدّوس و عزیمت حضرت بهاءالله به قلعه

نبیل: بله، اصحاب فوراً به دستور جناب ملاّحسین به جارو کردن و آب پاشیدن مشغول شدند وبا نهایت دقّت وسائل لازم برای پذیرائی از مهمان بزرگوار خود را فراهم می کردند ماندانا: وای چه حس و حال خوبی داشتن. آدم آب و جارو کنه برای پذیرائی از حضرت بهاء الله. حاضرم نصف عمرم رو می دادم و اون روز اون جا بودم

Jul 24, 201717 min

S1 Ep 25فصل 1 - قسمت ۲۵ – بدشت، نیالا و قلعه شیخ طبرسی

ماندانا: می خواین از قلعه ی شیخ طبرسی بگین؟ البته من خیلی دلم میخواد بدونم این قلعه های مختلفی که اسمش رو می یارین چی بودن.

Jul 17, 201717 min

S1 Ep 24فصل 1 - قسمت ۲۴ – زندانی شدن حضرت بهاءالله برای اوّلین بار

نبیل: البتّه، دراینجا اوّلین باری را می خواهم تعریف کنم که حضرت بهالله به زندان افتادند. ماندانا : حتما به خاطر این بود که دیانت حضرت باب را منتشر می کردن، نه؟

Jul 10, 201717 min

S1 Ep 23فصل 1 - قسمت ۲۳ – دوران کودکی حضرت بهاءالله

...دوران کودکی حضرت بهاءالله به آسایش و آرامی گذشت. مقدّمات خواندن و نوشتن را نزد پدر و بستگان آموختند امّا به مدرسه و مکتبی نرفتند. و خودشان هم

Jul 3, 201716 min

S1 Ep 22فصل 1 - قسمت ۲۲ – حاج میرزا آقاسی

حاجی میرزا آقاسی از شدت خشم آتش گرفت و حضرت بهاءالله را خواست و گفت: " من نمی دانم به پدر شما چه کرده ام که این را در حق من می نویسد. ببینید در مورد من " .چه نوشته است

Jun 26, 201716 min

S1 Ep 21فصل 1 - قسمت ۲۱ – نور اوّلین سرزمینی که به نور الهی روشن شد

تأثیر کلمات و رفتار و گفتار حضرت بهاء الله در سرزمین نور به قدری شدید بود که گوئی حتی سنگ و درخت و هرچه که در آن جا بود هم در اثر آن، قدرت و زندگانی تازه پیدا کردند ...بعد از این که حضرت بهاء الله از نور به طهران برگشتند

Jun 19, 201716 min

S1 Ep 20فصل 1 - قسمت ۲۰ – نمایندگان مجتهد نوری

بالاخره ملاّمحمّد تصمیم گرفت دو نفر از شاگردان ممتاز و مشهور خود را به حضور حضرت بهاء الله بفرستد. به آنها گفت: " می روید و میرزا حسینعلی را ملاقات می کنید و ".از حقیقت منظور و اصل دعوت او باخبر می شوید. هرچه شما تشخیص بدهید من بدون هیچ حرفی قبول خواهم کرد. تشخیص شما تشخیص من است

Jun 12, 201717 min

S1 Ep 19فصل 1 - قسمت ۱۹ – خانواده نوری

نبیل: ملاّ محمّد نوری تعریف کرده که ملاّحسین از من پرسید:” آیا امروزه از فامیل میرزا بزرگ نوری کسی هست که معروف باشد و در شهرت و آداب و اخلاق و دانش جانشین او به حساب بیاید؟ ” گفتم: ” آری، در میان پسران او یکی از همه ممتازتر و در رفتار شبیه پدر است

Jun 5, 201717 min

S1 Ep 18فصل 1 - قسمت ۱۸ – سفر ملاّحسین بشرویه‌ای به طهران

نبیل: شاگردان سید باقر رشتی شروع به دشمنی با ملاّحسین کردند و نزد سید اسدالله از ورود ملاحسین شکایت کردند تا او را به مخالفت با ملاّحسین برانگیزند

May 29, 201716 min

S1 Ep 17فصل 1 - قسمت ۱۷ – پایانِ داستانِ عبدالوهّاب

نبیل: حاجی عبدالمجید تعریف می کرد که من خیلی عصبانی شده بودم. همین که به آنها رسیدم و چشمم به ملاّعلی افتاد با نهایتِ خشونت حمله ور شدم و شروع به کتک زدنِ او کردم

May 22, 201715 min

S1 Ep 16فصل 1 - قسمت ۱۶ – ماموریت ملاّحسین بشرویه‌ای و ملاّعلی بسطامی

نبیل: حضرت باب به ملاحسین فرمودند که من با جناب قدوس به حج بیت می روم و ترا برای روبه رو شدن با دشمن خونخوارمی گذارم. مطمئن باش که به موهبت کبری فائز خواهی شد ماندانا: یعنی چی این که گفتین…؟

May 15, 201717 min

S1 Ep 15فصل 1 - قسمت ۱۵ – سلام بر خورشید

نبیل : آن حضرت در هنگام طلوع آفتاب با کمال فرح و سرور به خورشید و آفتاب سلام می کردند. نبیل: این خورشیدی که طلوع می کند و همه دنیا را با نور خودش روشن می کند، تو را به یاد چیزی نمی اندازد .

May 8, 201716 min

S1 Ep 14فصل 1 - قسمت ۱۴ – کودکی و جوانی حضرت باب

نبیل: احسنت! آن حضرت ۲۵ سال و ۴ ماه و ۴ روز داشتند که دعوت خودشان را اعلان کردند. ماندانا : قبلش چی؟ از قبلش نگفتین که کجا بودن و چی کار می کردن

Apr 17, 201716 min

S1 Ep 13فصل 1 - قسمت ۱۳ – آمدن ملّا علی بسطامی

ماندانا: درسته. به اونجا رسیدیم که صبح شد و ملاحسین از منزل حضرت باب بیرون اومد. ...نبیل: بله، ملّا حسین برای میرزا احمد قزوینی تعریف کرده که

Apr 10, 201717 min

S1 Ep 12فصل 1 - قسمت ۱۲ – آن شب سرنوشت‌ساز

نبیل: بله ملاحسین برای میرزا احمد قزوینی تعریف کرده بود که من پیش خودم دو موضوع را شرط درستی ادعای کسی می دانستم که ادعای قائمیت کند ماندانا: بله، سر این دو شرط بودیم. از دیشب تا حالا همه اش فکر می کردم که این دو شرط چی می تونسته باشه

Apr 3, 201717 min

S1 Ep 11فصل 1 - قسمت ۱۱ – به سوی شیراز

نبیل: ملاحسین بوهای خوش قدسی را در بوشهر احساس می کرد اما مدت زیادی در بوشهر نماند زیرا احساس می کرد که یک قوه پنهانی او را به سمت شمال و به طرف شیراز می کشاند

Mar 27, 201716 min

S1 Ep 10فصل 1 - قسمت ۱۰ – جستجوی موعود

نبیل : جناب ملاحسین پس از آن به ملاقات دو تن از شاگردان مشهور سید کاظم یعنی میرزا حسن گوهر و میرزا محیط کرمانی رفتند و سفارشهای استاد بزرگوار را یاد آوری کردند و فرمودند برخیزید تا به جستجوی موعود بپردازیم…

Mar 13, 201715 min

S1 Ep 9فصل 1 - قسمت ۹ – وفات سید کاظم رشتی

نبیل : سید کاظم به شاگردانش می گفت به راستی می گویم بعد از قائم، قیّوم ظاهر خواهد شد و پس از باب جمال حسینی آشکار می شود. آن وقت سرّ کلمات شیخ احمد معلوم می شود…

Mar 6, 201716 min

S1 Ep 8فصل 1 - قسمت ۸ – آخرین سال‌های سید کاظم رشتی

نبیل : سیدکاظم با کمال شجاعت هر نوع اذیت و آزاری را تحمّل می کرد تا این که بالاخره همه دشمنانش خوار و ذلیل شدند. ماندانا : مگه چطور شد؟

Feb 27, 201716 min

S1 Ep 7فصل 1 - قسمت ۷ – داستان شیخ حسن زنوزی

شیخ حسن زنوزی می گفت سه روز بعد از آن دیدار، همان جوان وارد محضر سیّد شد و نزدیک درب نشست و با نهایت ادب و وقار به درس سیّد گوش می داد. همین که چشم سیّد به آن جوان افتاد، سکوت کرد و…

Feb 20, 201718 min

S1 Ep 6فصل 1 - قسمت ۶ – ماموریّت ملاّحسین بشرویه‌ای در اصفهان

ملاحسین به اصفهان پیش یکی از علمای بزرگ اون زمان به اسم سید محمد باقر رشتی رفت و با او صحبت کرد و اونقدر صحبت هاش جالب بود که…

Feb 13, 201717 min

S1 Ep 5فصل 1 - قسمت ۵ – بعد از وفات شیخ احمد احسایی

شیخ احمد ۸۱ سال عمر کرد و در سال ۱۲۴۲ هجری قمری فوت کرد. او را در قبرستان بقیع مدینه و پشت دیواری که مرقد رسول الله علیه السلام است به خاک سپردند و…

Feb 6, 201718 min

S1 Ep 4فصل 1 - قسمت ۴ – سید کاظم رشتی (بخش ۲)

بعد از مدتی شیخ برای زیارت به مکه و مدینه سفر می کند و قبل از این که از کربلا خارج بشود سید کاظم رشتی را به عنوان جانشین خود تعیین کرده و اسرار خود را با او در میان می گذارد و…

Jan 30, 201717 min

S1 Ep 3فصل 1 - قسمت ۳ – سیّد کاظم رشتی (بخش ۱)

نبیل زرندی برای ماندانا از علاقه شدید شیخ احمد به سیدکاظم رشتی و انتخاب او برای ماموریتی مهم میگوید…

Jan 23, 201717 min

S1 Ep 2فصل 1 - قسمت ۲ – شیخ احمد احسائی (بخش ۲)

نبیل زرندی از حیات و اقدامات شیخ احمد احسایی برای ماندانا میگوید وشرایط اجتماعی آن زمان ایران را برای ماندانا شرح میدهد.

Jan 16, 201717 min

S1 Ep 1فصل 1 - قسمت 1 – شیخ احمد احسائی (بخش ۱)

در این قسمت ماندانا اقدام به خواندن تاریخ نبیل میکند که از دوستش ترنم گرفته، ولی بخاطر نثر قدیمی آن، نمیتواند براحتی آنرا بخواند. ولی

Jan 9, 201716 min