PLAY PODCASTS
R.I.P GENIUS  | ARTIN PARTOVIAN | 07-16-2017 | SUN

R.I.P GENIUS | ARTIN PARTOVIAN | 07-16-2017 | SUN

آرتین پرتویان | بدرود نابغه | ۲۵ تیر | ۲۵۷۶ یکشنبه تا پنجشنبه ۶ تا ۸ شب بوقت تورنتو از رادیو ...

The Artin Partovian Comedy Podcast || Radio Shemroon · SHEMROON COMEDY RADIO

July 17, 20171h 59m

Audio is streamed directly from the publisher (pdcn.co) as published in their RSS feed. Play Podcasts does not host this file. Rights-holders can request removal through the copyright & takedown page.

Show Notes


آرتین پرتویان | بدرود نابغه | ۲۵ تیر | ۲۵۷۶
یکشنبه تا پنجشنبه ۶ تا ۸ شب بوقت تورنتو از رادیو شمرون | برنامهٔ طنزغیررادیویی با اجرای آرتین پرتویان
______________________________________
پیر شدن اصلا منصفانه نیست... یک زمانی برای خودت نابغه ای باشی ولی یک روز حتی یادت نیاید ناهار خورده ای یا نه...
یک زمانی حضورت گرمی بخش هر جمعی باشد و همه دوست داشته باشند صندلی کناری ات را اشغال کنند تا وقتی که صورتت برمی گردانی بهتر تماشایت کنند ولی یک زمانی هیچ کس نخواهد وقتش را با تو بگذراند... هیچ کس!
اگر هم کسی دور و برت باشد دلیلش فقط حس مسئولیت پذیری و وجدانش باشد نه چیز دیگر... پیر شدن دردناک است...
و دردناک تر از آن عجین شدنش با آلزایمر لعنتیست...
بیماری عصر جدید که هزاران برابر از نابینایی و ناشنوایی و هر ناتوانایی جسمی دیگری بدتر است... ذهنت را تخریب می کند... هوش و ذکاوتت را طعمه خودش قرار می دهد... قدرت تصمیم گیری ات را از بین می برد... و کم کم به یک کودک تبدیلت می کند... کودکی که فقط مراقبت و محبت احتیاج دارد... در یکی از همین روزهای سرد گذشته پیرزنی رنجور با گیس باف سفید را بردند سرای سالمندان... پیرزنی که دوستش داشتم و جزء بی بدیل خاطرات کودکی ام بود بعد از سالها تنها زندگی کردن و آخ نگفتن، بعد از عمری کنار آمدن با ناتوانی های ریز و درشت جسمی، دست آخر با آلزایمر افسار قدرت و روحیه قوی اش کشیده شد و رفت...
من رفتنش را ندیدم... فایده هم نداشت...مرا نمی شناخت دیگر...
ولی پشت پنجره ایستادم و به تعداد دانه های برفی که آن روز به چشم دیدم در دلم آرزو کردم اگر یک روز برفی قرار است ساکم را بگذارند داخل ماشینی که نمی شناسم، با کسانی که نمی شناسم، مرا ببرند جایی که نمی شناسم، همان جا روی برف ها چشمم را برای همیشه ببندم... حتی اگر برف را هم نشناسم...
.
._______
من به بعضی چهره ها چون زود عادت میکنم

پیششان سر بر نمی آرم رعایت میکنم

این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش

آنقدر جذابیت داری که حیرت میکنم

کم اگر با دوستانم می نشینم جرم توست

هرکسی را دوست دارم در تو رویت میکنم

فکر کردی چیست موزون میکند شعر مرا؟

در قدم برداشتن های تو دقت میکنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی میروم

لذتش را با تمام شهر قسمت میکنم

توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت

می نشینم تا قیامت با تو صحبت میکنم...ً

_______
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﻳﺮﺷﺎﻥ ﻧﻤﻰ ﺷﻮﺩ . ﻫﻴﭻ ﺳﮕﻰ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻤﻰ ﻛﻨﺪ . ﻭ ﮔﻮﺯﻥ ﻫﺎ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﻥ ﺗﻮﻟﺪﻫﺎ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ! ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﻴﺮﺩ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺗﺮﺳﻰ ﻓﻠﺞ ﻛﻨﻨﺪﻩ، ﺭﻧﺞ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ !
ﺗﺮﺱ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﻭﻗﺖ...
_______
و در پايان و شروع ! بي انكه منتظر خبر بد باشي دو باره تكرار از دست دادن ها و رفتن ها

رياضي!

علم طب به داد علم رياضي نرسيد!
______

جایی كه دولتمردان زادگاهت
معتقد هستند مرد دو برابر زن است، زنان دو برابر حقوقشان پايمال شده.... اما ما دو برابر بيشتر از موفقيتشان خوشحال بودیم و حالا دوبرابر بيشتر برای رفتنت سوگوار