
همین دیروز غروب | ۱۹ تیر | ۲۵۷۶
YESTERDAY AT DAWN | 07-10-2017 | MON آرتین پرتویان | همین دیروز غروب | ۱۹ تیر | ۲۵۷۶ یکشنبه ...
The Artin Partovian Comedy Podcast || Radio Shemroon · SHEMROON COMEDY RADIO
July 11, 20172h 0m
Audio is streamed directly from the publisher (pdcn.co) as published in their RSS feed. Play Podcasts does not host this file. Rights-holders can request removal through the copyright & takedown page.
Show Notes
YESTERDAY AT DAWN | 07-10-2017 | MON
آرتین پرتویان | همین دیروز غروب | ۱۹ تیر | ۲۵۷۶
یکشنبه تا پنجشنبه ۶ تا ۸ شب بوقت تورنتو از رادیو شمرون | برنامهٔ طنزغیررادیویی بـا اجرای آرتین پرتویان
_______________________________________________________________
همین دیروز غروب بود که فهمیدم شنبه است. حوالی خیابانی که همیشه آدم ها حواسشان جمع است تنه شان به کسی نخورد. خیابانی که ردپای عشق دیگر در آن دیده نمیشود. مردم "دوست داشتن" را اول خیابان زنجیر میکنند و بیخیال راه میافتند تا کارشان تمام شود و برگردند و "دوست داشتن" را بردارند و بروند.
پیرزنی غریب بود انگار. در خیابان جاری بود. گوشه ای کز کرد و منتظر ماند. از کنارش که رد شدم صدایم کرد. "پسرم؟" هوا تاریک میشد و عجله داشتم. چه گفت؟ پسرم؟ گفتم "جانم مادر؟" خوشحال شد، انگار همین برایش کافی باشد. گاهی دلخوشی آدمها همین "جانمهای" بیهواست. "پسرم امروز چندشنبهس؟"
واقعا سوالش این بود؟ هرچه فکر کردم یادم نمیامد. عجیب بود واقعا یادم نمیامد، امروز چند شنبه بود؟ در ذهنم روزها را مرور کردم، لعنتی روزها از دستم در رفته بودند. وای چه غمی پشتِ حرفش بود، یعنی منتظر بود؟ چند روز بود که قول داده بودند به دیدارش بروند؟ گفته بودند چه روزی به سراغش میروند؟ گفتم "چی مادر؟" برایم عجیب بود واقعا فقط میخواست بداند امروز چند شنبه است؟ بی حوصله باز گفت "میگم پسرم امروز چندشنبهس؟"
مشغول شمردن روزها شدم، از آن روزی که قرار بود به کسی بگویم دوستش دارم، اما ترسیده بودم، دهانم خشک شده بود. اسیر تنگ شده بودم برای رسیدن به دریا! دوست داشتنش را فراموش کرده بودم؟ دوست داشتن زنجیر شده جا مانده بود؟ چند روز بود که ته دلم مانده بود بگویم تو عزیزترین کسی هستی که به زندگیام آمدی اما هرچه تلاش کردم بگویم نشد که نشد، یک شنبه؟ دوشنبه؟ چه روزی بود؟ چه روزی قرار بود به تو بگویم دوستت دارم؟ مشغول شمردن بودم، روزها از آن روزی که قولش را به خودم داده بودم به تو بگویم دوستت دارم گذشته بود، لکنت گرفته بودم، تا آمدم حرفی بزنم رهگذری گفت "شنبه خانم" ..
چقدر بی هوا از راه رسید. بعد راهش را گرفت و رفت. بدون اینکه بداند پیرزن ازین حرف خوشحال میشود یا ناراحت. نه اینطوری نباید به او گفته میشد. پیرزن هم راهش را کشید و رفت. ناراحت. بغ کرده. لعنت بمن، چرا معطل کردم چرا گذاشتم یکی دیگر بیهوا برسد و به او بگوید. نکند دیر شده باشد، نکند من جا بمانم. نکند "دوست داشتن" زنجیر شده باقی بماند. امروز چند روز است که به او نگفته ام دوستش دارم؟ چند روز است که به او نگفته ایم دوستش داریم؟؟
_________________________________________________________________
تو زندگی هر آدمی باید یکی باشه که راحت بتونی بهش بگی "یکم بیشتر دوسم داشته باش!"
آرتین پرتویان | همین دیروز غروب | ۱۹ تیر | ۲۵۷۶
یکشنبه تا پنجشنبه ۶ تا ۸ شب بوقت تورنتو از رادیو شمرون | برنامهٔ طنزغیررادیویی بـا اجرای آرتین پرتویان
_______________________________________________________________
همین دیروز غروب بود که فهمیدم شنبه است. حوالی خیابانی که همیشه آدم ها حواسشان جمع است تنه شان به کسی نخورد. خیابانی که ردپای عشق دیگر در آن دیده نمیشود. مردم "دوست داشتن" را اول خیابان زنجیر میکنند و بیخیال راه میافتند تا کارشان تمام شود و برگردند و "دوست داشتن" را بردارند و بروند.
پیرزنی غریب بود انگار. در خیابان جاری بود. گوشه ای کز کرد و منتظر ماند. از کنارش که رد شدم صدایم کرد. "پسرم؟" هوا تاریک میشد و عجله داشتم. چه گفت؟ پسرم؟ گفتم "جانم مادر؟" خوشحال شد، انگار همین برایش کافی باشد. گاهی دلخوشی آدمها همین "جانمهای" بیهواست. "پسرم امروز چندشنبهس؟"
واقعا سوالش این بود؟ هرچه فکر کردم یادم نمیامد. عجیب بود واقعا یادم نمیامد، امروز چند شنبه بود؟ در ذهنم روزها را مرور کردم، لعنتی روزها از دستم در رفته بودند. وای چه غمی پشتِ حرفش بود، یعنی منتظر بود؟ چند روز بود که قول داده بودند به دیدارش بروند؟ گفته بودند چه روزی به سراغش میروند؟ گفتم "چی مادر؟" برایم عجیب بود واقعا فقط میخواست بداند امروز چند شنبه است؟ بی حوصله باز گفت "میگم پسرم امروز چندشنبهس؟"
مشغول شمردن روزها شدم، از آن روزی که قرار بود به کسی بگویم دوستش دارم، اما ترسیده بودم، دهانم خشک شده بود. اسیر تنگ شده بودم برای رسیدن به دریا! دوست داشتنش را فراموش کرده بودم؟ دوست داشتن زنجیر شده جا مانده بود؟ چند روز بود که ته دلم مانده بود بگویم تو عزیزترین کسی هستی که به زندگیام آمدی اما هرچه تلاش کردم بگویم نشد که نشد، یک شنبه؟ دوشنبه؟ چه روزی بود؟ چه روزی قرار بود به تو بگویم دوستت دارم؟ مشغول شمردن بودم، روزها از آن روزی که قولش را به خودم داده بودم به تو بگویم دوستت دارم گذشته بود، لکنت گرفته بودم، تا آمدم حرفی بزنم رهگذری گفت "شنبه خانم" ..
چقدر بی هوا از راه رسید. بعد راهش را گرفت و رفت. بدون اینکه بداند پیرزن ازین حرف خوشحال میشود یا ناراحت. نه اینطوری نباید به او گفته میشد. پیرزن هم راهش را کشید و رفت. ناراحت. بغ کرده. لعنت بمن، چرا معطل کردم چرا گذاشتم یکی دیگر بیهوا برسد و به او بگوید. نکند دیر شده باشد، نکند من جا بمانم. نکند "دوست داشتن" زنجیر شده باقی بماند. امروز چند روز است که به او نگفته ام دوستش دارم؟ چند روز است که به او نگفته ایم دوستش داریم؟؟
_________________________________________________________________
تو زندگی هر آدمی باید یکی باشه که راحت بتونی بهش بگی "یکم بیشتر دوسم داشته باش!"