
رُخدادِ ۱۸۰۳ ـ اصالت ذاتی یا تربیت ؟
NOBILITY OF BIRTH OR EDUCATION? | 05-23-2018 | WED گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم که مدت زیادی...
The Artin Partovian Comedy Podcast || Radio Shemroon · SHEMROON COMEDY RADIO
May 24, 2018
Audio is streamed directly from the publisher (pdcn.co) as published in their RSS feed. Play Podcasts does not host this file. Rights-holders can request removal through the copyright & takedown page.
Show Notes
NOBILITY OF BIRTH OR EDUCATION? | 05-23-2018 | WED
گاهی به خودم میآیم و میبینم که مدت زیادی است نشستهام و دارم به ماهیهای آکواریوم نگاه میکنم. امروز هم همینطور بود. بعضی ماهیها آرام و سنگین، با چند تکانِ کوچکِ بالههایشان، از گوشهای به گوشه دیگر شنا میکردند. بعضیها هم پُرشور و شر، مثل بچههای سرتق، مدام در جنبوجوش بودند. چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که جُدا از رنگ و شکل و نژاد و اندازه و غیره... میشد ماهیها را به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که تعدادشان بسیار بیشتر بود بالهکوتاه، و چندتایی هم بالهبلند.
همه آنهایی که بالههای کوتاه و معمولی داشتند، قوس و انحنای بالهها و دُمشان کامل و سالم بود. اما آنها که دُمهای کشیده و بالههای زیبا و آویخته داشتند، بدون استثناء تکههایی از دُم و بالهشان کنده و پاره و ناقص شده بود. ماهیهای معمولی دایم آنها را دنبال میکردند، دُم و بالههایشان را میکشیدند، و لحظهای آنها را به حال خودشان نمیگذاشتند.
با خودم گفتم انگار مشکل فقط در دنیای آدمها نیست، بلکه شاید این قانونِ طبیعت باشد که برای زیبایی تاوان تایین میکند. شاید برای همین است که زیبایی و آسایش، در این دنیا هرگز نمیتوانند در یک وجودِ یگانه جمع شوند. فرقی هم نمیکند این زیبایی زیباییِ ظاهر باشد، زیباییِ احساس باشد، یا زیباییِ اندیشه. مردم زیبایی را دوست دارند، و همه میدانیم که آدمها با حسِ تملّکشان، چه بلایی بر سر چیزهایی که دوست دارند میآورند. زیبایی چیز ظریفی است که اگر نه محکوم به فنا، محکوم به شکنجه است. و فقط عده بسیار بسیار اندکی هستند که همراه با زیباییشان، استقامتِ لازم برای جان به در بردن از زیر شکنجهها را دارند، و زیبایی را به کمال نزدیکتر میکنند.
____________________________
من نگفتم که دل از عشق گریزان بشود
یا پریشان شده از عشق،پشیمان بشود
عشق یک گستر نور است و خدا هم آنجاست
ای خوش آن هاله به هر گوشه فراوان بشود
من نگفتم که مشو خیره به پروانه ی عشق
شعله شو!دود مشو یار هراسان بشود
من نگفتم که مزن گام در آبادی عشق
تحفه ای نیست اگر یار خرامان بشود
قد و قامت،سر و پایی که تو را در نظر است
چه ثمر در نگهی،عشق نمایان بشود؟!
چشمِ نرگس،تلِ گیسو،لبِ شیرینِ نگار
مثل تبلیغ سه کالا که شناسان بشود
با تو گفتم که هراسانم از امروز وطن
تا کسی از غم نان بی سر و سامان بشود
با تو گفتم که صفی واژه به فرمان تو اند
مگذار از تو گریزان شده فرمان بشود
با تو گفتم شده گر، توسن اندیشه به بند
برهان اسبِ خیالت که شتابان بشود
با تو گفتم که وطن باغ و برش غارت شد
بلبل، آن باغ نیاسود که ویران بشود
____________________________
حرف نزدن دلهره ای بود
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر
گاهی به خودم میآیم و میبینم که مدت زیادی است نشستهام و دارم به ماهیهای آکواریوم نگاه میکنم. امروز هم همینطور بود. بعضی ماهیها آرام و سنگین، با چند تکانِ کوچکِ بالههایشان، از گوشهای به گوشه دیگر شنا میکردند. بعضیها هم پُرشور و شر، مثل بچههای سرتق، مدام در جنبوجوش بودند. چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که جُدا از رنگ و شکل و نژاد و اندازه و غیره... میشد ماهیها را به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که تعدادشان بسیار بیشتر بود بالهکوتاه، و چندتایی هم بالهبلند.
همه آنهایی که بالههای کوتاه و معمولی داشتند، قوس و انحنای بالهها و دُمشان کامل و سالم بود. اما آنها که دُمهای کشیده و بالههای زیبا و آویخته داشتند، بدون استثناء تکههایی از دُم و بالهشان کنده و پاره و ناقص شده بود. ماهیهای معمولی دایم آنها را دنبال میکردند، دُم و بالههایشان را میکشیدند، و لحظهای آنها را به حال خودشان نمیگذاشتند.
با خودم گفتم انگار مشکل فقط در دنیای آدمها نیست، بلکه شاید این قانونِ طبیعت باشد که برای زیبایی تاوان تایین میکند. شاید برای همین است که زیبایی و آسایش، در این دنیا هرگز نمیتوانند در یک وجودِ یگانه جمع شوند. فرقی هم نمیکند این زیبایی زیباییِ ظاهر باشد، زیباییِ احساس باشد، یا زیباییِ اندیشه. مردم زیبایی را دوست دارند، و همه میدانیم که آدمها با حسِ تملّکشان، چه بلایی بر سر چیزهایی که دوست دارند میآورند. زیبایی چیز ظریفی است که اگر نه محکوم به فنا، محکوم به شکنجه است. و فقط عده بسیار بسیار اندکی هستند که همراه با زیباییشان، استقامتِ لازم برای جان به در بردن از زیر شکنجهها را دارند، و زیبایی را به کمال نزدیکتر میکنند.
____________________________
من نگفتم که دل از عشق گریزان بشود
یا پریشان شده از عشق،پشیمان بشود
عشق یک گستر نور است و خدا هم آنجاست
ای خوش آن هاله به هر گوشه فراوان بشود
من نگفتم که مشو خیره به پروانه ی عشق
شعله شو!دود مشو یار هراسان بشود
من نگفتم که مزن گام در آبادی عشق
تحفه ای نیست اگر یار خرامان بشود
قد و قامت،سر و پایی که تو را در نظر است
چه ثمر در نگهی،عشق نمایان بشود؟!
چشمِ نرگس،تلِ گیسو،لبِ شیرینِ نگار
مثل تبلیغ سه کالا که شناسان بشود
با تو گفتم که هراسانم از امروز وطن
تا کسی از غم نان بی سر و سامان بشود
با تو گفتم که صفی واژه به فرمان تو اند
مگذار از تو گریزان شده فرمان بشود
با تو گفتم شده گر، توسن اندیشه به بند
برهان اسبِ خیالت که شتابان بشود
با تو گفتم که وطن باغ و برش غارت شد
بلبل، آن باغ نیاسود که ویران بشود
____________________________
حرف نزدن دلهره ای بود
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر