PLAY PODCASTS
اپیزود ۱۷۹۱ ـ  حس هاي پاره و پوره شده

اپیزود ۱۷۹۱ ـ حس هاي پاره و پوره شده

THE BROKEN FEELINGS | 05-07-2018 | MON يادم نميره انروز اسباب كشي كه همه از دست مادربزرگ عص...

The Artin Partovian Comedy Podcast || Radio Shemroon · SHEMROON COMEDY RADIO

May 8, 20182h 0m

Audio is streamed directly from the publisher (pdcn.co) as published in their RSS feed. Play Podcasts does not host this file. Rights-holders can request removal through the copyright & takedown page.

Show Notes

THE BROKEN FEELINGS | 05-07-2018 | MON
يادم نميره انروز اسباب كشي كه همه از دست مادربزرگ

عصبي بودند ...
خاور تا يك ساعت ديگر مي آمد و مادربزرگ روي تمام آشغال هايي كه نگه داشته بود تعصب داشت ...
همه توي خانه ي دو طبقه ي دويست متري مي دويدند كه وسيله ها را جمع و جور كنند و مادر بزرگ از هيچ كدام از وسيله هاي به درد نخور نمي گذشت ...
در هاي پلاستيكي پنير ، ورقه هاي آلمينيومي روي غذا هاي آماده ، قوطي هاي خالي كنسرو ، اسباب بازي هاي شكسته ي نوه ها ، كارت عروسي زرد شده و نم زده ي پسر بزرگتر اش ، حتي تكه هاي پاره شده ي پرده ي جهازي اش ، توي تمام كيسه هاي آشغالي لنگان لنگان سرك مي كشيد تا كسي چيزي را وقتي حواسش نيست دور نيندازد ...
يك دفعه وسط شلوغي چهار زانو با بغض نشست روي زمين ...
زير لبي گفت : پس من را هم بيندازيد دور...
همه مشغول بودند و كسي حواسش به او نبود ، خاور آمد هرطور شده پُر اش كردند و اسباب كشي تمام شد...
حالا هروقت ياد آن چند روز مي افتم ، مطمئن مي شوم همه ي ما روي خيلي چيزهاي به درد نخور تعصب داريم ...
حس هاي پاره و پوره شده | آدم هاي زرد شده و نم زده و به درد نخور | خاطره هاي خالي و قديمي | حتي دلتنگي هاي شكسته و بدون مصرف...
بعضي وقت ها توي شلوغي روز هايم بين رفت آمدها وقتي همه ي درزها را چك مي كنم كه يك وقتي...
دوست داشتن فلان آدمي كه ديگر نيست ...
خاطره ي فلان روز كه از هربار يادم مي آيد صداي شكستن مي پيچد توي گوشم يا آدم هاي شكسته و لب پر شده ي اطرافم كه هربار كه بهشان نزديك مي شوم... يك جاي تنم بريده مي شود ...
يك وقتي دور نيفتند يك وقتي كسي بهشان آشغال نگويد ...
يك وقتي از من دور ريخته نشوند و دم در گذاشته نشوند ...
كه آن وقت چهار زانو مي نشينم زمين و با بغض و زير لب مي گويم پس مرا هم بيندازيد دور...
حالا هروقت ياد آن چند روز مي افتم مطمئن ميشوم توي ما آدم ها انگار يك چيزهايي هست كه هرچقدر هم به درد نخور و بي مصرف و حتي اذيت كننده باشد ...نمي شود دور اش انداخت ...
گويا يك چيزهايي هست كه اگر از ما كنده شود ما را هم با خودش
مي برد...
----------------
باز بگو عاقبت این بهار
ما به شتاب تا به کجای بهار

تا به سر سبزی وفرخندگی
تاسرآن مانده ی از زندگی

هرچه بود مایه ی افسردگی
دور بریز دور از این زندگی

خرمی وشادی وطرب ولعب
پیشه بساز دور بساز این غضب

یک نفس آسوده وراحت نشین
آنچه که کردی دوباره ببین

نیک نگر تا چه گرفته به دست
آن که شنیدست نوای الست

نیکی و مهر وسفر آغاز کن
برگ دگر از دل خود بازکن

برگ سفید وبری ازبندگی
لب به لب ازخو بی وآزادگی
----------------
آدمای بیشتری میتونستن از اشتباهاتشون درس بگیرن البته اگه خیلی مشغول انکارِ اشتباهاشون نبودن

---------------
طنزغیررادیویی با اجرای آرتین پرتویان | دوشنبه | ۱۷ اُردیبهشت | ۲۵۷۷
دوشنبه تا آدینه ۶ عصر بوقت تورنتو از رادیوشمرون