PLAY PODCASTS
اپیزود ۱۶۹۱ ـ  بوی تعفن دکان داران دینی

اپیزود ۱۶۹۱ ـ بوی تعفن دکان داران دینی

THE BAD SMELL OF RELIGION BUSINESS | 12-19-2017 | TUE https://instagram.com/radio_shemroon h...

The Artin Partovian Comedy Podcast || Radio Shemroon · SHEMROON COMEDY RADIO

December 20, 20172h 0m

Audio is streamed directly from the publisher (pdcn.co) as published in their RSS feed. Play Podcasts does not host this file. Rights-holders can request removal through the copyright & takedown page.

Show Notes

THE BAD SMELL OF RELIGION BUSINESS | 12-19-2017 | TUE

https://instagram.com/radio_shemroon
https://twitter.com/radioshemroon
https://twitter.com/artinpartovian
https://t.me/shemrooniash
https://t.me/artinshow
https://www.patreon.com/artin
--------------------------------
وقتی مردان به زنان اجازه خوشبختی دادند!

ما(زنان )به مردها گفتیم : می خواهیم مثل شما باشیم.
مردها گفتند : حالا که انقدر اصرار می کنید، قبول!

و ما متوجه نشدیم چه شد ،که مردها ناگهان انقدر مهربان شدند!

وقتی به خود آمدیم، عین مردها شده بودیم.
کیف چرمی یا سامسونت داشتیم
و اوراقی که باید بهش رسیدگی می کردیم
و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند.
با رئیس مان دعوایمان می شد و اخم و تخم اش را می آوردیم
خانه و سر بچه ها خالی می کردیم.
ماشین ما هم خراب می شد.
قسط های وام های ما هم دیر می شد.

دیگر با هم مو نمی زدیم.
آن ها به وعده شان عمل کرده بودند
و به ما خوشبختی بی پایان یک مرد را بخشیده بودند!

فقط نه! خدای من!
سلاح نفیس اجدادی که نسل به نسل به ما رسیده بود،
در جیب هایمان نبود!
شمیشیر دسته طلا؟
تپانچه ماشه نقره ای؟
چاقوی غلاف فلزی؟
ما عشقی که به همسرمان نثار می کردیم
و وی را شیفته و شیدای خود می کردیم،
گم کردیم!

همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش می داد و خیالش جمع بود
که تا این هست، هیچ مشکلی با مردش ندارد.
آن عشق یک جایی توی راه از دستمان افتاده بود
یا اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم،
مردها با سیاست نابودش کرده بودند
و حالا ما و مردها روبروی هم بودیم.
در دوئلی ناجوانمردانه و مهارتی که
با آن مردهای تنومند را به زانو در می آوردیم،
در عضله های روحمان جاری نبود...

سال ها بود مردان حسودی شان می شد.
چشم نداشتند ببینند
فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم.
فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم.
می توانستیم بدهیم و نگیریم.
ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم.
بی حساب و کتاب دوست بداریم.
در هستی عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح نمی دیدند
و ما می دیدیم.

زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.


آدم‌هایی هستن که این توانایی رو دارن همیشه باشن ، بمونن
سعی در فراموش کردن‌شون ، اشتباه محضه
یه جورایی مثل همون درس‌هایی که سال‌ها قبل توی کتاب‌های علوم خونده بودیم ؛ مخلوط معلق جامد در مایع یا یه همچین چیزی !
این آدم‌ها شاید خیلی دور ، خیلی نزدیک ، ولی هستن .
یه بارون ، یه دست‌خط ، یه نَفس ، یه عکس ، یه صدا ، دوباره زنده‌شون می‌کنه
زنده‌شون می‌کنه تا خودشون و نگاه‌شون و همه‌ی خاطرات و بود و نبودشون حالا هی جلوی چشم‌هات رژه برن .
هی برن و بیان . هی برن و بیان . برن و بیان .
آدم‌هایی هستن که ته‌نشین می‌شن ولی حل نمیشن
یه جاهایی از زندگی ، باید نوشت "لطفاً تکان ندهید"


مهم نيست انها چه چيزي را از تو گرفته اند
مهم اين است كه :
تو با انچه برايت باقي مانده چه ميكني